جستجو

تاریخ امروز
امروز : يكشنبه
10. مرداد 1389
20. شعبان 1431
1. آگوست 2010
پربیننده ترین مطالب بخش
بهترینها از نظر کاربران
خانه مهديه داستان
منوی مهدیه
ورود



ما را دنبال کنید
آمار
اعضا : 257
مطالب و محتوا : 7900
لینك وب ها : 127
مشاهده بازدیدهای مطالب و محتوا : 1959403
Add Site to FavoritesAdd Page to FavoritesMake HomepageShare This PageEmail This PagePrint This PageSave Page as PDF
Back to Top

داستان
گريه امام زمان(ع) در مصيبت حضرت ابوالفضل(ع) مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
جمعه ، 20 دی 1387 ، 06:29

جناب حجت‏الاسلام آقاى قاضى زاهدى گلپايگانى مى‏فرمايد: من در تهران از جناب آقاى حاج محمد على فشندى كه يكى از اخيار تهران است، شنيدم كه مى‏گفت: من از اول جوانى مقيّد بودم كه تا ممكن است گناه نكنم و آن‏قدر به حج بروم تا به محضر مولايم حضرت بقيةاللَّه، روحى فداه، مشرف گردم. لذا سالها به همين آرزو به مكه معظمه مشرف مى‏شدم. در يكى از اين سالها كه عهده‏دار پذيرايى جمعى از حجاج هم بودم، شب هشتم ماه ذيحجه با جميع وسائل به صحراى عرفات رفتم تا بتوانم قبل از آنكه حجاج به عرفات بيايند، براى زوارى كه با من بودند جاى بهترى تهيه كنم. تقريباً عصر روز هفتم بارها را پياده كردم و در يكى از آن چادرهايى كه براى ما مهيا شده بود، مستقر شدم. ضمناً متوجه شدم كه غير از من هنوز كسى به عرفات نيامده است. در آن هنگام يكى از شرطه‏هايى كه براى محافظت چادرها در آنجا بود، نزد من آمد و گفت: تو چرا امشب اين همه وسائل را به اينجا آورده‏اى؟ مگر نمى‏دانى ممكن است سارقان در اين بيابان بيايند و وسائلت را ببرند؟ به هر حال حالا كه آمده‏اى، بايد تا صبح بيدار بمانى و خودت از اموالت محافظت بكنى. گفتم: مانعى ندارد، بيدار مى‏مانم و خودم از اموالم محافظت مى‏كنم.
آن شب در آنجا مشغول عبادت و مناجات با خدا بودم و تا صبح بيدار ماندم تا آن‏كه نيمه‏هاى شب ديدم سيد بزرگوارى كه شال سبز به سر دارد، به در خيمه من آمدند و مرا به اسم صدا زدند و
...

hazrat_abas.jpg
 
انتظار در خیابان ولی عصر مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
يكشنبه ، 26 آبان 1387 ، 05:11

آفتاب در حال طلوع است؛ روزی نو آغاز شده، پنجره را باز می‏کنم و هوای یک آفتاب رنگ پریده تازه طلوع را به داخل ششهایم هدایت می‏کنم. سینه‏ام سنگین می‏شود. احساس می‏کنم ششهایم را از دود پر کرده‏ام. این هوا، بوی شبنم و رنگ آفتاب ندارد. رادیو را روشن می‏کنم. مجری رادیو با حرارت خاصی از کودکان، سالمندان و بیماران قلبی تقاضا می‏کند که تا حد امکان کمتر از خانه‏ها خارج شوند و هشدار می‏دهد که به دلیل پدیده وارونگی هوا، هوای تهران در وضعیت «خطرناک» قرار دارد. و بعد هم با بی‏تفاوتی خاص این روزها، یک ترانه بی‏ربط پخش می‏شود... در حالی که رادیو را خاموش می‏کنم، بلند بلند هم با خودم حرف می‏زنم: «منظورش این بود که هوای سربی برای جوانها مفید است. اصلاً ویتامین دارد. آی جوانها! تا می‏توانید تنفس کنید.»

از خانه خارج می‏شوم. ترجیح می‏دهم به آسمان نگاه نکنم. دل آدمی از این آفتاب بی‏رمق می‏گیرد. وارد خیابان «ولی‏عصر(عجل الله تعالی فرجه)» می‏شوم. خیابان «ولی‏عصر(عجل الله تعالی فرجه)»، با وجود این هوای خاکستری، ماشینهای خاک گرفته، راننده‏های عصبانی و درختهای زرد و پژمرده، هنوز هم زیباترین خیابان تهران است. به تجریش که می‏رسم، مثل همیشه روبروی گنبد امام‏زاده صالح(ع) می‏ایستم و به رسم ادب سلام می‏دهم. گنبد آبی‏اش غرق در دود است. کسی از پشت، شدیدا با من برخورد می‏کند: «خانم سر راه نایست!» دلم می‏گیرد از تنه بی‏تفاوتی‏اش، از این‏که حتی در میان این آسمان سربی، آبی گنبد را ندیده. آدمها با عجله از کنار یکدیگر عبور می‏کنند و گاه دنبال اتوبوسها می‏دوند، بی‏آن‏که حتی به پرواز فوج کبوتران به سوی «حرم» نگاهی بیندازند....

 
حكایت دعاى عبرات مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
جمعه ، 3 آبان 1387 ، 01:43

علامه حلى رحمه اللّه در كتاب منهاج الصلاح در شرح دعاى عبرات فرموده كه آن مروى است از جناب صادق جعفر بن محمّد علیهما السلام و از براى این دعا از طرف سید سعید رضى الدّین محمّد بن محمّد بن محمّد آوى رحمه اللّه حكایتى است معروف و به خط بعضى از فضلا در حاشیه این موضع از منهاج آن حكایت را چنین نقل كرده از سید رضى كه او محبوس بود در نزد امیرى از امراى سلطان جرماغون مدت طویلى در نهایت سختى و تنگى، ....

 
اگر مسلمان واقعی باشیم! مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
(1 رای, میانگین 5.00 از 5)
جمعه ، 18 مرداد 1387 ، 17:05

پریشان و سراسیمه بودم.

لحظاتی چند فقط به چیزی که شنیده بودم، می‌اندیشیدم.

اگر طالب دیدار امام زمانت هستی به فلان شهر برو. حضرت بقیة الله در بازار آهنگران در مغازه بهیر قفل‌سازی نشسته بلند شو و خدمت ایشان برس.

بعد از مدت‌ها چله‌نشینی و دعا و توسل به علوم غریبه بالاخره کورسویی از امید به رویم تابیدن گرفت.

به سرعت بلند شدم و وسائل سفر را آماده کردم.

سفر راحتی نبود.

اما حاضر بودم چند برابر این سختی را تحمل کنم تا بتوانم به آرزویم برسم.

شور و اشتیاقی که از وجودم زبانه می‌کشید مرا به حرکت وا می‌داشت...

 

 
پیمان با محبوب مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
شنبه ، 22 تیر 1387 ، 04:47

سعید نوزاد را آورد در چشم‌هاش عشق به نوزاد موج می‌زد با چه شوقی به چشمان بسته و صورت سرخ بچه نگاه می‌کرد. مدام از حاضرین می‌خواست آرام حرف بزنند. ده سال بود ازدواج کرده و همیشه حسرت داشتن بچه را در دلش نگه داشته بود. همه ما پنج نفری که دوستان صمیمی‌اش بودیم می‌دانستیم که او برای گرفتن حاجتش چند وقتی است مرتب به جمکران می‌رود. خودش می‌گفت این قدر این راه را رفتم و اومدم تا بالاخره حاجتمو گرفتم. وقتی سعید حرف می‌زد محسن به نوزاد خیره شده بود گویی به یاد خانه سوت و کور خودش افتاده بود...

 
<< شروع < قبلی 1 2 3 4 5 6 بعدی > انتها >>

صفحه 1 از 6

تمامي حقوق متعلق به گروه فرهنگي، مذهبي سه نقطه مي باشد.
استفاده از مطالب با ذكر منبع بلامانع است