|
سه شنبه ، 4 دی 1386 ، 07:58 |
|
در عرفات نشسته بودیم.
دوستم گفت: « آن جوان را ببین چهقدر چهرهاش آشناست؛
هر چه فكر میكنم نمیدانم او را كجا دیدهام.»
به جایی كه اشاره میكرد، نگاه كردم...
|
|
چهارشنبه ، 28 آذر 1386 ، 09:52 |
|
در یکی از سال ها كه با عدهای از دوستان به حج تمتع مشرف شده بودیم، در روز یازدهم ذیحجه، مجلس روضهای در چادر كاروان ما برگزار شد كه بسیار با معنویت بود. چند ماه پس از بازگشت از سفر حج یكی از دوستان كه راضی نیست نامش در كتاب آورده شود جریانی را كه در آن جلسه برایش اتفاق افتاده بود با مقدمهای برایم چنین نقل نمود ...
|
|
دوشنبه ، 26 آذر 1386 ، 13:19 |
|
یك نفر به این تلفن
جواب بده... كسی خانه نیست؟
مرد وقتی این جمله را گفت، دست و صورت كفآلودش را به جریان زلال آب سپرد. دخترك
به سرعت نمازش را سلام داد و به طرف تلفن دوید.
ـ الو، بفرمایید!...
|
|
پنجشنبه ، 22 آذر 1386 ، 12:55 |
برای
این كه سالم به مقصد برسید، صلوات بعدی را بلندتر بفرستید!
صدای صلوات بعدی، بلندتر می شود و اتوبوس با سرعتی هرچه تمامتر، در گرگ و میش هوای
دلانگیز صبحگاهی، بر بدن سخت و زبر جاده میخزد و پیش میرود. پس از لحظاتی، فضای
اتوبوس، دوباره به حالت اول برمیگردد. بعضیها كه با صدای صلوات چرتشان پاره شده،
حالا بار دیگر، پلكهای نیمه بازشان را روی هم میگذارند و زود خوابشان میبرد.
نگاهم را كه زیر نور قرمز رنگ چراغهای سقف اتوبوس روی مسافران میچرخد، برمیگیرم
و روی پیرمرد كنار دستیام رها میكنم. كلاهش را تا روی چشمانش پایین كشیده. او هم
بعد از گرفتن چند صلوات از مسافران، آرام گرفته و زیر لب دعا میخواند. نمیدانم،
شاید، دعای عهد است كه آخر هم حفظ نشدم... .
|
|
سه شنبه ، 20 آذر 1386 ، 03:55 |
|
بار اوّلش نبود كه به نداری و پیسی میخورد. هر بار هم كه اینطور
میشد با هر زحمت و جست و خیزی كه بود، خودش را بالا میكشید و یك جوری خلاصه رفع
و رجوع میكرد. حتّی سر جهیزیه تنها دخترش كه در حدّ وسع و توانش، وسایلی را دست و
پا كرده بود و نگذاشته بود، آب در دل عیالش محبوبه تكان بخورد. امّا این بار كمی
فرق میكرد.
سن و سالی از او گذشته بود. خودش هم اگر چیزی نمیگفت، موهای
جوگندمی و چین و چروكهای روی پیشانی و گوشه چشمهایش از عبورِ گذشت سالهای پر از
سختی، ردّی ممتد بر جای گذاشته بود.
از مسجد، از سر كار، از صندوق محله، و از هر جایی كه به نظرش میرسید، وام گرفته
بود و خلاصه این كه، سر هر ماه قسطها را میداد، امّا یك بار كه نداشت...
|