جستجو

تاریخ امروز
امروز : پنجشنبه
18. شهریور 1389
30. رمضان 1431
9. سپتامبر 2010
پربیننده ترین مطالب بخش
بهترینها از نظر کاربران
خانه مهديه داستان
منوی مهدیه
ورود



ما را دنبال کنید
آمار
اعضا : 280
مطالب و محتوا : 8133
لینك وب ها : 127
مشاهده بازدیدهای مطالب و محتوا : 2087845
Add Site to FavoritesAdd Page to FavoritesMake HomepageShare This PageEmail This PagePrint This PageSave Page as PDF
Back to Top

داستان
كاش تو را شناخته بودم! مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
سه شنبه ، 4 دی 1386 ، 07:58

در عرفات نشسته بودیم.

دوستم گفت: « آن جوان را ببین چه‌قدر چهره‌اش آشناست؛

هر چه فكر می‌كنم نمی‌دانم او را كجا دیده‌ام.»

به جایی كه اشاره می‌كرد، نگاه كردم...

dar_jostejoye_to.jpg

 
دیدار با امام زمان (عج) در روز عرفه مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
چهارشنبه ، 28 آذر 1386 ، 09:52

در یکی از سال ها كه با عده‎ای از دوستان به حج تمتع مشرف شده بودیم، در روز یازدهم ذیحجه، مجلس روضه‎ای در چادر كاروان ما برگزار شد كه بسیار با معنویت بود. چند ماه پس از بازگشت از سفر حج یكی از دوستان كه راضی نیست نامش در كتاب آورده شود جریانی را كه در آن جلسه برایش اتفاق افتاده بود با مقدمه‎ای برایم چنین نقل نمود ...

zohoor-az-kabe.gif
 
یك عمر غفلت، یک لحظه عبرت مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
دوشنبه ، 26 آذر 1386 ، 13:19

یك نفر به این تلفن جواب بده... كسی خانه نیست؟
مرد وقتی این جمله را گفت، دست و صورت كف‌آلودش را به جریان زلال آب سپرد. دخترك به سرعت نمازش را سلام داد و به طرف تلفن دوید.
ـ الو، بفرمایید!...
khorshid_hagigat.jpg

 
توسل به مولا و نماز اول وقت مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
پنجشنبه ، 22 آذر 1386 ، 12:55
برای این كه سالم به مقصد برسید، صلوات بعدی را بلندتر بفرستید!
صدای صلوات بعدی، بلندتر می شود و اتوبوس با سرعتی هرچه تمام‌تر، در گرگ و میش هوای دل‌انگیز صبح‌گاهی، بر بدن سخت و زبر جاده می‌خزد و پیش می‌رود. پس از لحظاتی، فضای اتوبوس، دوباره به حالت اول برمی‌گردد. بعضی‌ها كه با صدای صلوات چرتشان پاره شده، حالا بار دیگر، پلك‌های نیمه بازشان را روی هم می‌گذارند و زود خوابشان می‌برد. نگاهم را كه زیر نور قرمز رنگ چراغ‌های سقف اتوبوس روی مسافران می‌چرخد، برمی‌گیرم و روی پیرمرد كنار دستی‌ام رها می‌كنم. كلاهش را تا روی چشمانش پایین كشیده. او هم بعد از گرفتن چند صلوات از مسافران، آرام گرفته و زیر لب دعا می‌خواند. نمی‌دانم، شاید، دعای عهد است كه آخر هم حفظ نشدم... .

f_yamahdi180m_92909ff.jpg

 
دیدار یار غایب مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
سه شنبه ، 20 آذر 1386 ، 03:55

بار اوّلش نبود كه به نداری و پیسی می‌خورد. هر بار هم كه این‌طور می‌شد با هر زحمت و جست و خیزی كه بود، خودش را بالا می‌كشید و یك جوری خلاصه رفع و رجوع می‌كرد. حتّی سر جهیزیه تنها دخترش كه در حدّ وسع و توانش، وسایلی را دست و پا كرده بود و نگذاشته بود، آب در دل عیالش محبوبه تكان بخورد. امّا این بار كمی فرق می‌كرد.

سن و سالی از او گذشته بود. خودش هم اگر چیزی نمی‌گفت، موهای جوگندمی و چین و چروك‌های روی پیشانی و گوشه چشم‌هایش از عبورِ گذشت سال‌های پر از سختی، ردّی ممتد بر جای گذاشته بود.
از مسجد، از سر كار، از صندوق محله، و از هر جایی كه به نظرش می‌رسید، وام گرفته بود و خلاصه این كه، سر هر ماه قسط‌ها را می‌داد، امّا یك بار كه نداشت...

93.jpg
 
<< شروع < قبلی 1 2 3 4 5 6 بعدی > انتها >>

صفحه 5 از 6

تمامي حقوق متعلق به گروه فرهنگي، مذهبي سه نقطه مي باشد.
استفاده از مطالب با ذكر منبع بلامانع است

قائم هاست