|
غروب جمعه
را انگار خدا آفریده است تا آدینه همه دردها و زخمهای شیعیان باشد
و رنج سالها
غربت از امام و زخم سالها یتیمی امت را بنمایاند؛
با این همه، غروب دلگیر
آدینه با همه غمزدگیاش انگار لبریز از معرفت است؛
پر است از
بانگ جرس و شاید آهنگ بیدار باش خداست که به رنگ غروب در آمده است.
آشفتگی روح
را عصر جمعه به وضوح حس میکنی،
روحی که
مدام تحملمان میکند،
زمینی بودنمان را، غرق بودنمان
در دنیا را و در بند اسارت بودنمان را،
تا خاکیترین
بخش
هستی فرود
میآید
و او که از
جنس آسمان است در زمین خاکی آشفته میشود.
و عصر جمعه انگار زمان کوتاهی
برای رهایی روح است...
برای همین
است که عصر جمعه دلت هوای قرآن خواندن میکند
و هوای راز
و نیاز و دعای سمات. دلت از دنیا میگیرد؛
از دنیايی که پر است از زیباییهای دروغین،
عشق های
دروغین، لذتهای دروغین و دلت برای حقیقت
پر می زند.
غروب جمعه،
آینه دل تنگ
توست تا در آن محکش بزنی که تا کجا عاشق است
و منتظر؟
از امامش چه
می داند و از رسولش و از خدایش؟
و نمنمک
زمزمه روح را می شنوی که:
«خدایا
خودت! را به من بشناسان، بارالها! با رسولت آشنایم کن.
مهربانا!
حجتت را، امام زمانم را،
مولایم را
به من بشناسان که اگر حجتت را به من ننمایی،
از راه تو
گمراه خواهم شد»
«لطیفا! در دینت ثابتم گردان، به طاعتت مشغولم دار و در آزمونی که برای خلق برنهادی،
پیروزم کن و
قلبم را مطیع ولی امرت دار»
عصر جمعه
عشقی در دلت موج میزند و حسرت عمیق دوری از امام در دلت تیر
میکشد.
حالا با
تمام وجودت زمزمه میکنی:
«این بقیه الله» تازه می فهمی که دنیا چهقدر وابسته اوست و بودن، تا
چه حد به او نیازمند است.
پس چشمانت،
همه وجود و حتی خدا را شاهد میگیری که به او و به
هرچه او به آن ایمان دارد، مؤمنی
و اینکه
دوستش میداری، که تسلیم امر اویی و مطیع
او،
به مقام
بلندش، به علم و داناییاش و به ولایتش اعتراف میکنی و نیز به
رجعتش و این بازگشت شیرین را سخت انتظار میکشی.
وقتی این
نسیم خوش معرفت تمام وجودت را عطراگین میکند،
از همه آنچه
دورهات کرده، بیزار میشوی،
از رنگارنگی
دنیا،
از سر و
صداهای فریبنده،
از حرفهای
پوچی که دانه دانه زنجیر عذابت را میبافند،
از دویدنهای
پیدرپی و بیپایانت به دنبال سراب دنیا و
از خویش
منزجر میشوی که چه قدر غرق در دنیایی و چه قدر
از انتظار حقیقت دوری و چه قدر بودن را
از دست دادهای
و به چه چیزهای کوچکی دل بستهای.
بزرگی ما
انسانها آنقدر است که زمین و آسمان و کوه
در تحمل بار
امانتی که کشیدهایم درماندهاند،
اما گاه آنقدر
کوچک میشویم
که دل به
قطعهای از این زمین و آنچه در آن است میبندیم.
سینههای
آسمانی ما کهکشان عشق خداست،
اما گاه در
این پهنه سترگ عاشقی، دل به دنیای خاکی
میبندیم و
چهقدر آن
لحظه غافلیم، غافلیم از بزرگی خود،
از عظمت روح
و از جایگاه بلند خلیفه اللهیمان.
و عصر جمعه
لحظه آشتی با روح است.
لحظه رها
کردن روح از اسارت خاک در دنیای خاکی،
استشمام عطر انتظار و لحظه حس کردن نسیم امید است.
عصرهای جمعه
بوی امام میدهد
بوی موعود،
بوی سبز انتظار...
|